• تاریخ: اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۸
  • شناسه خبر: 15895

روایتی شنیدنی از دلتنگی خانواده‌ی شهید مدافع حرم

این روزها همه مطمئن شده‌ایم که در باغ شهادت باز است و عطر شهادت ازهر سویی به مشام می‌رسد، شهدایی که با رفتنشان دلتنگی را قصه همیشگی خانواده‌هایشان کرده‌اند،شهید «محمد زهره وند» نخستین شهید مدافع حرم شهرستان اراک است به گ ...

این روزها همه مطمئن شده‌ایم که در باغ شهادت باز است و عطر شهادت ازهر سویی به مشام می‌رسد، شهدایی که با رفتنشان دلتنگی را قصه همیشگی خانواده‌هایشان کرده‌اند،شهید «محمد زهره وند» نخستین شهید مدافع حرم شهرستان اراک است

به گزارش ایثار واحد”استان مرکزی”، شهید «محمد زهره وند» نخستین شهید مدافع حرم شهرستان اراک است که با عمل به آرمان‌ها و اهداف بزرگِ زندگی میثاقی ناگسستنی با سرور و سالار شهیدان بَست و با دریافت مدال پرافتخار شهادت، به قله ابدی سعادت رسید.
او که همواره بر لب ذکر شهادت و دفاع از حریم حرم نبوی را داشت، سرانجام در آبان ماه سال ۹۴ با نوشیدن جام شهادت عاشقانه به دیار حق شتافت و به این آرزوی دیرین خود رسید.
به‌پاس گرامیداشت یاد و خاطره این شهید بزرگوار تصمیم گرفتیم تا «فاطمه دربندی» همسر این شهید مدافع حرم آل الله در منزل شهید به گفت‌وگو بنشینیم.
باب صحبت را با همسر شهید درباره آشنایی و ازدواجش با شهید «زهره وند» باز کردیم و او از دوران نوجوانی و آشنایی‌اش با شهید چنین گفت: تازه ۱۷ سالم شده بود و مشغول درس و کسب تجربیات دوران نوجوانی بودم که به‌واسطه یکی از دوستانی که پدرشان پاسدار بود به «محمد» و خانواده او معرفی شدم. از ابتدا دوست داشتم با یک نظامی یا پاسدار ازدواج کنم وقتی متوجه شدم «محمد» پاسدار است اجازه دادم به خواستگاری بیاید.
*از جلسه خواستگاری برایمان بگوئید.
آشنایی ما ۱۰ روزبه طول کشید، در این مدت کمتر از نیم ساعت باهم صحبت کردیم؛ آقا «محمد» از ملاک‌ها و سختی‌های شغلش برایم گفت. در دو جلسه خواستگاری فقط از حجاب، احترام، صبوری و رازداری صحبت کرد، البته همه این موارد را مرتب روی کاغذ نوشته بود.
من مبهوت شیرینی و شیوایی حرف‌هایش شده بودم انگار که از زبان من صحبت می‌کرد آخر من هم به‌غیراز این‌ها از زندگی چیز دیگری نمی‌خواستم.
*از ویژگی‌های شهید و خاطرات زندگی مشترک بگوئید؟
دوران دوماهه شیرین عقد به‌سرعت گذشت و شب عید غدیر سال ۹۰ با برگزاری یک جشن ساده عروسی، من و محمد زندگی مشترک و پُر از خاطره‌ خود را شروع کردیم. محمد جان زندگی را خیلی خوب مدیریت می‌کرد و خدا را شاکرم از این‌که در مدت ۴ سال زندگی مشترک به کوچک‌ترین مشکلی برخورد نکردیم.
محمد جان نمونه کامل یک مرد باایمان بود که نماز اول وقتش هرگز ترک نمی‌شد و محبت‌های بی‌دریغش شامل حال همه می‌شد. نصایح و اوامر به معروفش را جوانان محل و بستگان دور و نزدیک قبله راهشان می‌کردند. 
احترام به والدین و حجاب از اولویت‌هایش بود؛ داشتن حجاب در زندگی اولویت «محمد جان» بود، چادر زهرایی برایش چنان باارزش بود که در آخرین سفارش‌هایش از من خواست دُردانه‌اش باحجاب زهرایی در اجتماع و محافل حضور پیدا کند.
توکل شرط اول و آخر زندگی محمد بود
توکل شرط اول و آخر زندگی محمد بود، بااینکه درآمد زیادی نداشت همیشه و همه‌جا توکلش به خدا بود و هیچ‌گاه به خاطر مسائل مالی ناراحت نمی‌شد. بعد از آشنایی و ازدواج، «محمد» الگوی رفتاری من شده بود و هرروز بیشتر از گذشته بامحبت و درکش مرا شیفته خود می‌کرد و من هرروز بیشتر از روز قبل او را دوست می‌داشتم و به او ایمان و اعتماد پیدا می‌کردم.
با گذر زمان زندگی روی خوشش را به ما نشان می‌داد، دیگر به مأموریت رفتن‌ها و شرایط شغلی او عادت کرده بودم و باوجود وابستگی بسیاری که به او داشتم همیشه برای خواسته‌‌ دلش دعا می‌کردم.
کسب مقام شهادت؛ دعای قنوت تمام نمازهایش بود
«محمد» برای عبادت و نماز اهمیت دوچندانی قائل بود، طوری که موقع نماز باهم به مسجد می‌رفتیم یا اگر فرصتی برای مسجد رفتن نبود دوتایی باهم نماز جماعت به پا می‌کردیم.
امام شدن محمد و مأموم شدن من چه لذتی داشت، قنوت تمام نمازهای محمد «اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک» بود، خالصانه این دعا را می‌خواند و من هم برای اجابتش آمین می‌گفتم.
دعا برای شهادت آرزو دیرینه محمد بود همیشه و همه‌جا از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم و من غافل از رابطه خالصانه‌اش باخدا؛ خودم را  با این جمله که در دوره ما جنگی وجود ندارد، آرام می‌کردم  چراکه هنوز بحث سوریه و دفاع از حرم مطرح نبود.
*از رفتار شهید «زهره وند» پس از تولد «ریحانه» بگوئید؟
«ریحانه» هم با من دلتنگ «محمد» می‌شد
دخترمان «ریحانه» دو سال بعد از ازدواجمان متولد شد؛ تولدش دلگرمی بزرگ زندگی شیرین من و محمد بود. هر دو عاشق «ریحانه» بودیم، من مادر نگران «ریحانه» و «محمد» پدر استوارش بود.
زمانی که «ریحانه» متولد شد بسیار ضعیف بود و از این بابت من بسیار نگران بودم اما همیشه «محمد» دلداری‌ام می‌داد و می‌گفت:«ریحانه را به خدا سپرده‌ام خودش برایمان حفظش می‌کند». او عاشقانه «ریحانه» را دوست داشت و همیشه وقتی از محیط کار به خانه برمی‌گشت باوجود تمام خستگی‌اش با «ریحانه» مشغول بازی می‌شد.
تا پیش از تولد «ریحانه» تنها من دلتنگ محمد می‌شدم اما بعدازآن بود که هر وقت «محمد» به مأموریت می‌رفت من و ریحانه دلتنگش می‌شدیم و من بیشتر از قبل احساس می‌کردم که نیازمند حضور و همراهی‌اش هستم.
*از روزهایی بگوئید که شهید به‌صف مدافعان حرم پیوست؟
«اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک» ذکر نماز شب و نیاز اشک‌های «محمد» بود
با شنیده شدن زمزمه جنگ سوریه، مأموریت‌های محمد هم بیشتر از گذشته شد به‌طوری‌که گاهی این نبودن‌ها ۴۰ روز طول می‌کشید. اما خانه کوچک و صمیمی ما هنوز هم رونق زندگی داشت.
احساس می‌کردم «محمد» حس و حال دیگری پیداکرده است. شب‌ تا سحر، «اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک» ذکر نماز شب و نیاز اشک‌هایش شد. روزه‌‌داری‌های مکرر، تلاوت‌های وقت و بی‌وقت محمد بوی شهادت گرفته بود تا اینکه ۱۶ مهر، روز تجلی آرزوهای «محمد» و آغاز چشم‌انتظاری‌های من شد.
*از حس و حال روزهایی بگوئید که خبری از شهید «زهره‌وند» نداشتید؟
چشم‌انتظاری را از عمق وجودم درک کردم/«محمد» با بال آرزوهایش پَر کشید
هر دو سه روزی یک‌بار تماس می‌گرفت و صدای گرمش آرام‌بخش وجود من می‌شد؛ بعد از گذشت ۲۰ روز در ۶ آبان ماه بود که در تماس آخرش گفت دست‌کم یک‌هفته‌ای منتظر تماس‌هایش نباشم، و من در آن مکالمه کوتاه تنها یک جمله گفتم «دوستت دارم و مراقب خودت باش».
یک هفته بعد از آخرین تماسمان بود که همه هم‌رزمان «محمد» برگشتند و تنها من ماندم و دلواپسی و چشم‌انتظاری؛ آن روزها بود که حس مادران شهدای جاویدالاثر را با عمق وجود درک کردم.
دو ماه زندگی‌ام در برزخ گذشت تا اینکه خبر شهادت «محمد» را آوردند. آری «محمد» با بال آرزوهایش پَر کشید و مرا در حیرت و بهت عمیق جای گذاشت.
 
*«ریحانه» از پدرش چیزی می‌پرسد؟ شما پاسخش را چه می‌دهید؟
لحظات دل‌تنگی‌های «ریحانه» برای «محمد» به‌کندی می‌گذرد
زمانی که محمد جان عازم سویه شد، ریحانه فقط ۱۸ ماه داشت و مثل دیگر کودکان در این سن نسبت به نبود پدرش خیلی احساس دل‌تنگی و بی‌قراری نمی‌کرد، اما اکنون نمی‌دانم سؤال‌ها و خواسته‌های دوران کودکی‌اش را چگونه پاسخ دهم. هرگاه به خیابان یا پارک می‌رویم وقتی کودکی را دست در دست پدرش می‌بیند دل‌تنگی‌ها و بهانه‌گیری‌های «ریحانه» شروع می‌شود و مدام می‌گوید:«کی میشه ما هم بریم پیش خدا؟» یا اینکه «چرا بابا ما رو با خودش نبرد؟» و من پاسخی ندارم که بتوانم نسبت به سنش او را قانع کنم.
*عده‌ای حضور مدافعان حرم در سوریه را برای پول می‌دانند نظر شما دراین‌باره چیست؟
 من گله‌مندم از مدعیانی که حسرت‌ داشتن پدر را برای فرزندان مدافعان حرم، نبود همسر و از دست دادن عزیزی را باارزش ریالی می‌سنجند.
اما من شهادت همسرم درراه دفاع از حرم حضرت زینب(س) را افتخاری بزرگ می‌دانم، اگر حضرت زینب(س) در آن زمان به اسارت درآمد اکنون هستند جوانانی که حاضرند برای دفاع از حریم حرم اهل‌بیت(ع) جان خود را فدا کنند.
زنان و مادران جامعه ما نیز باید باحجاب و حیای خود مدافع خون شهدا باشند تا مبادا خون این شهدا پایمال شود.
*از احساس دل‌تنگی‌های مادر شهید برایمان بگوئید؟
مادر «محمد» باوجوداینکه دو سال از شهادت فرزندش می‌گذرد هرروز بدون استثنا در گرمای تابستان و سرمای زمستان بر سر مزار فرزند شهیدش می‌رود و ساعت‌ها بر سر مزارش می‌نشیند و با او درد دل می‌کند.
*سخن آخر:
ای‌کاش شهدای مدافع حرم بودند و آزادی سوریه را می‌دیدند هرچند آنان به این آزادی واقف هستند اما دلم می‌خواست زمانی که خبر آزادی سوریه و شکست داعش را شنیدیم همسرم نیز در کنارم بود.
بخشی از وصیت‌نامه شهید «زهره‌وند»
بسم‌الله الرحمن الرحیم
همسرم:
نمی‌دانم چه بگویم و چه بنویسم، فقط از تو می‌خواهم مرا حلال کنی و از همه دوستان و آشنایان حلالیت مرا بخواه.
مثل همیشه حجابت را خوب حفظ کن و این حجاب و معرفت را به دخترم ریحانه جان یاد بده؛ از تو می‌خواهم همیشه در سختی و مشکلات به خدا توکل کنی و با ذکر نام خدا آرامش بگیری و بدانی وجود و حضور ما همه وسیله است. 
بودونبود ما خیلی مهم نیست، اگر توکل کردی و خدا را در همه حال احساس کردی می‌بینی که پشتیبان و یار محکمی داری و هیچ‌وقت تنهایی و ترس بر تو غلبه نخواهد کرد.
ریحانه جان:
دختر شیرین عسل بابا با تمام وجود دوستت دارم و  همیشه به یادت هستم و از تو، نور چشمم می‌خواهم همیشه حرف‌های مادرت را خوب گوش کنی و مثل مادرت باحجاب، بامعرفت و دارای فهم و کمالات باشی و در تمام مراحل زندگی گوش‌به‌فرمان مادرت باشی، مبادا مادرت از تو ناراضی باشد.
پدر و مادر عزیزم:
از اینکه این‌همه برای بنده زحمت کشیدید و برای ما خون‌دل خوردید تشکر و قدردانی می‌کنم و از اینکه مرا به راه مستقیم هدایت کردید ممنونم.
از شما همسر و دختر عزیزم ریحانه و پدر و مادر مهربانم می‌خواهم همیشه پشتیبان  اسلام و ولایت‌فقیه باشید و هیچ‌وقت نگذارید کسی به رهبر عزیزتر از جانم حرفی بزند و همیشه مدافع انقلاب و  خون شهدا باشید.
از شما می‌خواهم اگر روزی بنده حقیر سراپا تقصیر لیاقت شهادت را درراه اسلام، قرآن و ولایت را پیدا کردم، گریه نکنید و بدانید عمر دست خداست و چه لیاقتی بهتر از اینکه عمر بنده با شهادت که بالاترین مرگ و رسیدن به خداست به پایان برسد.
دعا کردم که از جسمم نماند/تاکسی نماز میتی بر تن نخواند
والسلام

محمد زهره وند ۲۸ شهریور۱۳۹۴